نیمه شب ٣٠مرداد سال٨۴ من بودم و شب
آه ای شب تو مرا در بر بگیر
بوسه ای از این لبان تر بگیر
می بده در محفل رندانه ام
می بده بر من ز من ساغر بگیر
آه ای شب تو فراموشم نکن
آتشم اینگونه خاموشم نکن
در غم ظلمت اسیرم بیش از این
ای شب زیبا سیه پوشم نکن
آه ای شب خسته و تنها منم
دل شکسته عاصی و رسوا منم
مست عطر وحشی اندام تو
آری آری واله و شیدا منم
با من آن پیمانه ها را نوش کن
با توام شب!حرف من را گوش کن
با من امشب تا ترانه ساز باش
با غزل هایت مرا مدهوش کن
ای شب آن پیراهن خوابم کجاست؟
لحظه های ساکت ونابم کجاست؟
می نشینم خسته در چنگال غم
پس بگو آخر تب و تابم کجاست؟
شب تو درمان دل زار منی
روشنی بخش شب تار منی
مست مست از التماس و اشتیاق
بوسه از لب های تب دار منی
شب چرا اینگونه رویت شد سیاه؟
بخت تو از چیست اینگونه تباه؟
با من ای شب درد دل اغاز کن
من که دانم بی گناهی بی گناه
شب حکایت های ما بی انتهاست
دستمان کوته ز درگاه خداست
مرحم زخم من و تو چیست شب؟
...سهم ما در خود شکستن بی صداست
نیمه شب ٣٠دی سال ٨۶ باز هم من بودم و شب...
شب!دوباره آمدی در خانه ام
سر زدی بر محفل رندانه ام
شب دلم دلتنگ دیدار تو بود
شب دلم آری خریدار تو بود
رفته بودی از کنارم روزها
بر دلم زخمی است از دیروزها
شب حکایت نیست این افسانه است
هق هقم با من کنون هم خانه است
قصه ی من قصه ی درد من است
قصه ی سودای دم سرد من است
نه پی پیراهن خوابم کنون
نه پی آن لحظه ی نابم کنون
با تو شب همساز ساز غربتم
می رود از دست باز این فرصتم
فرصت از خویش خود پیدا شدن
فرصت امروز تا فردا شدن
روزهایم از پی هم میروند
خوب یا بد هردو با هم میروند
خسته ام خسته از این بیداد ها
در گلویم حسرت فرباد ها
باز میخواهم که طنازی کنم
در دل پس کوچه ها بازی کنم
باز میخواهم که رویایی شوم
با تو ای شب من تماشایی شوم
باز میخواهم که در هفت آسمان
پر کشم از بام کوتاه جهان
...
شب کنارم لحظه ای بنشین نرو
چای آوردم نشو غمگین نرو
چای دارم با نبات و زعفران
نوش کن با من عزیز خسته جان
شب دلم با تو قراری داشته
در کنارت روزگاری داشته
روزگار با من و تو ما شدن
روزگار گم شدن پیدا شدن
روزگار سرخوش خوش باوری
روزگار لحظه های سرسری
روزگار گاه خنده گاه غم
روزگار گه زیاد و گاه کم
من دلم دلتنگ آن دیروز هاست
با تو شب!در آرزوی روزهاست