فال
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠  

این فال من است که

در قهوه ی چشمان تو نقش بسته

آنوقت تو 

روزی هزاران بار

چشمانت را روی فال من 

می بندی ... !!!

م.افروزی



 
این روزها
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧  

این روزها روزهای عجیبیه

اول اینکه هرچی میخوابم سیر نمیشم.نزدیک ظهر بیدار میشم و

بعد خوردن یه کم ناهار دوباره میخوابم و همش میخزم تو تختم و

از گرمای شوفاژ کنار تختم کیف میکنم.اما با این حال گاهی باید

بیرون رفت و به یه کارایی رسید.دیروز رفتم رادیو و بعد از یک

سال و نیم دوستی رو دیدم که خیلی خوشحالم کرد وقتی

بغلش کردم حس کردم جون گرفتم آخه خیلی کسل بودم از

اینکه دوباره دیدمش ضعف کردم از خوشی .یه کم نسبت به

گذشته پیر شده بود اما خوشگل تر از قبل بود و مثل همیشه

کلی بد و بیراه بارم کرد و منم از بد و بیراهاش به شدت استقبال

کردم.بعد یاد روزای گذشته افتادم و اینکه چقدر

با این دوست خوش بودم.یاد اون شب های آخر سال ٨۵ که

همه مشغول ساخت برنامه های ویژه نوروز بودن و ما تا بعد

ساعت اداری تو ساختمون تولید میموندیم بعد همین دوست

شیطون دور از چشم حراست رو سنگهای مرمری لابی سر

میخورد و از خلوت رادیو کلی استفاده میکرد و ...همه اون

روزهایی که گذشت.انگار بدون اینکه بدونم منتظر این دیدار دوباره

بودم.شب از سرما تو ونک داشتم میمردم اما گرمای نگاه

دوستم که تو ذهنم چشمک میزد سرما رو از یادم میبرد و تو

سرما به بی معرفتی خودم فکر میکردم که یکسال و نیم بهش

زنگ نزدم اما دوستش داشتم نه باهاش قهر بودم نه ازش دلگیر.

به خیلی ها زنگ نزدم چون تو خودم بودم.شب که رسیدم

دور از چشم مادرم بسته کاکائو تلخم رو از کیفم بیرون آوردم و

همونجوری که یواشکی از خوردنش کیف میکردم واسه دوستم

اس ام اس زدم: بیشتر از گذشته دوستت دارم .مثل همیشه به

موقع دیدمت بذار خلاصه بگم عاشقتم.

و بعد رفتم رو تختم و کنار شوفاژ گرم دراز کشیدم تا صبح خوابیدم.



 
شب
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧  

نیمه شب ٣٠مرداد سال٨۴  من بودم و شب

 

آه ای شب تو مرا در بر بگیر

بوسه ای از این لبان تر بگیر

می بده در محفل رندانه ام

می بده بر من ز من ساغر بگیر

آه ای شب تو فراموشم نکن

آتشم اینگونه خاموشم نکن

در غم ظلمت اسیرم بیش از این

ای شب زیبا سیه پوشم نکن

آه ای شب خسته و تنها منم

دل شکسته عاصی و رسوا منم

مست عطر وحشی اندام تو

آری آری واله و شیدا منم

با من آن پیمانه ها را نوش کن

با توام شب!حرف من را گوش کن

با من امشب تا ترانه ساز باش

با غزل هایت مرا مدهوش کن

ای شب آن پیراهن خوابم کجاست؟

لحظه های ساکت ونابم کجاست؟

می نشینم خسته در چنگال غم

پس بگو آخر تب و تابم کجاست؟

شب تو درمان دل زار منی

روشنی بخش شب تار منی

مست مست از التماس و اشتیاق

بوسه از لب های تب دار منی

شب چرا اینگونه رویت شد سیاه؟

بخت تو از چیست اینگونه تباه؟

با من ای شب درد دل اغاز کن

من که دانم بی گناهی بی گناه

شب حکایت های ما بی انتهاست

دستمان کوته ز درگاه خداست

مرحم زخم من و تو چیست شب؟

...سهم ما در خود شکستن بی صداست

نیمه شب ٣٠دی سال ٨۶ باز هم من بودم و شب...

 

شب!دوباره آمدی در خانه ام

سر زدی بر محفل رندانه ام

شب دلم دلتنگ دیدار تو بود

شب دلم آری خریدار تو بود

رفته بودی از کنارم روزها

بر دلم زخمی است از دیروزها

شب حکایت نیست این افسانه است

هق هقم با من کنون هم خانه است

قصه ی من قصه ی درد من است

قصه ی سودای دم سرد من است

نه پی پیراهن خوابم کنون

نه پی آن لحظه ی نابم کنون

با تو شب همساز ساز غربتم

می رود از دست باز این فرصتم

فرصت از خویش خود پیدا شدن

فرصت امروز تا فردا شدن

روزهایم از پی هم میروند

خوب یا بد هردو با هم میروند

خسته ام خسته از این بیداد ها

در گلویم حسرت فرباد ها

باز میخواهم که طنازی کنم

در دل پس کوچه ها بازی کنم

باز میخواهم که رویایی شوم

با تو ای شب من تماشایی شوم

باز میخواهم که در هفت آسمان

پر کشم از بام کوتاه جهان

...

شب کنارم لحظه ای بنشین نرو

چای آوردم نشو غمگین نرو

چای دارم با نبات و زعفران

نوش کن با من عزیز خسته جان

شب دلم با تو قراری داشته

در کنارت روزگاری داشته

روزگار با من و تو ما شدن

روزگار گم شدن پیدا شدن

روزگار سرخوش خوش باوری

روزگار لحظه های سرسری

روزگار گاه خنده گاه غم

روزگار گه زیاد و گاه کم

من دلم دلتنگ آن دیروز هاست

با تو شب!در آرزوی روزهاست



 
 
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٧  

دلم لک زده واسه تهران.واسه خیابون هایی که دوستشون

دارم.من ١٩مهر برمیگردم تهران تا اون موقع مواظب خیابون

ولیعصر باشید/خیابون ولیعصر رو دوست دارم با تمام

موشهاش و جوب هاش سنگفرش هاش /راستی

خیابون میرداماد خوبه؟آخ بلوار کشاورز .................................

دوستت دارم تهران 



 
بی اسم
ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧  


 
منتظرت بودم
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳۸٧  

کسی آمد که در تمام لحظه ها جاری شد.

لحظه هایم لحظه های اظطراب

لحظه ها از عشق تو در التهاب

تو مرا در من فرو بردی به درد

عشق تو با لحظه های من چه کرد؟

عشق تو آتش شد و سوزنده جان

سوخت از آن لحظه هایم بی امان

سوختم خاکسترم را باد برد

زندگی نام مرا از یاد برد

تو درونم زنده تر از خویش من

دوری اما خویش تر با کیش من

با من من تو به هم آمیختی

تا به کامم نوش عشقت ریختی

با تو پیوند عجیبی ساختم

دین و دل را با نگاهت باختم

خواست دانایی که ایمانم دهد

خانه ای زین جای ویرانم دهد

عشق آمد فتنه اش را پاره کرد

عاشقی تجویز این بیچاره کرد

بر تو عاشق تر از اینم تاب نیست

دیده ی بیخواب من را خواب نیست

با تو ام در دامن هفت آسمان

عشق خوب من کنار من بمان.

 



 
بی تو با تو
ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸٧  

هوا گرفته و ابری است مثل دل من .از جام جم بیرون میزنم تا

خود رابه آغوش خیابان ولیعصر بی اندازم.فکر کن روزهایی که تو

نبودی من از کنار این درخت ها عبور میکردم.روزهایی که تو

نبودی با آرزوی اینکه باشی از جام جم سر میخوردم به ولیعصر.

سر میخوردم.سر میخوردم.سر میخوردم در رویاهایی که نمیدانم

از کجا آب میخوردند و همیشه در گوشه ای از خیالم پرسه

میزدنند بی پروا.تو آمدی روزها دورتر از خیال خوابم در بیداری و

روزی با هم در خیابان ولیعصر سر خوردیم و از آن روز در پیاده رو

ها که جاری میشوم درختان حاشیه خیابان ولیعصر نام تو را در

گوشم زمزمه میکنند.باران میبارد بر برگ های درختان حاشیه

خیابان ولیعصر و آنها همچنان نام تو را زمزمه میکنند با

باران.خیس رویای تو میشوم و از جام جم تا ونک خیابان ولیعصر

پوشیده از نام تو میشود.امروز...